تبليغاتX
شعر نو گفته های من و شاید غزلهای او

شعر نو گفته های من و شاید غزلهای او

گفته های دلی خسته

با تشکر از راهنمایی های استاد گرامی علی محامی عزیز


ازدحام واژه ها بر کاغذ حاصل می شود

این زمان هم از نبودت بس که غافل می شود

ضربه های بی امانِ ساعتِ دیواریم

تا حدودی در نبودت باز مشکل می شود

آسمان چشم خیسم تا که ابری می شود

بستر آغوش گرمت مثل منزل می شود

در غیابت مهربان تا مرگ شب در خاطرم

بوی آن پیراهنت هم عطر محفل می شود

مهربان تصویر لبخند تو بر بوم لبت

در هجوم موجِ خشمم وای ساحل می شود

این منِ دور از تو لبخندش همیشه ناقص است

در کنارت هم فقط این خنده کامل می شود.

 

                                                              2009

+نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت21:24توسط الناز غیابی | |

وقتی قطاره واژه ها در سر بخوابد
یعنی که باید این قلم کمتر بخوابد

اسم تو باید با پتوی این غزل ها
بر تختخواب برفی دفتر بخوابد

وقتی نمی خوابی کنارم باز باید
این انتظارم با گلی پرپر بخوابد

دیشب که رفتی گریه هم حتی نکردم
ترسیدم عکست در نگاهی تر بخوابد

بانو قسم خوردم دلم تا آخرین دم
یا با تو یا تنها وٌ بی همسر بخوابد

خوابش گرفته این قلم ، هذیان نگوید!!!
چیزی نمیگویم ، همین! دیگر بخوابد

علی محامی - اهواز 1388/3/19

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت12:44توسط علی محامی | |


خسته ام از تمام بودن ها
از تمام این کلمات و شاید ها
خسته ام از تمام خط فاصله ای
که پر کرده این فاصله های شوم را
شده ام همسایه ی انتظار
با آرزویی شاید هم خیال پوشالی
تصویر کوتاه خیال لبخند ها
گم شده اند در میان دشت های این ذهن بارانی
رسیده ام به آخر به همان نقطه
که برایم شبی زیر لب زمزمه می کردی
دخترکِ درون آینه آدم نخواهد شد
عمریست زار می زند و لحظه ای خنده
بگذر تو ای امید زندگانیم
 از گناه این دخترک شاکی و خسته

                            2009

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت17:27توسط الناز غیابی | |


تار عنکبوت ها را ببین اینجا

قلبی دورن تارها، گم کرده نبض خویش را

سرد است

غمناک است

تاریک است

با تمام خاطرات سبز هم اینجا

قاب آن چشمان رویایی، هنوز هم خالیست

خالی است جایت 

در کنج این سردخانه ی تاریک

من، همان عاشق پیشه ی دیروز

نگاهم را ببین جا مانده

در پشت نگاهی عاشقانه، باز هم اینجا

          
                    2009 
              

+نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت19:9توسط الناز غیابی | |

فرهاد:

آی شیرین کمکی پول بده

دسته ی تیشه ی من باز شکست
بیستون بی وجدان ، اینقدر سفت نبود

شیرین:

به جهنم که شکست

منه بیچاره و عاشق چه کنم
که شدم عاشق تو
تیشه باید بخورد بر سر تو_
که نداری عرضه

فرهاد:

چه شده؟ آن خسرو

نکند وعده وعیدت داده!
اسب او را دیشب
پشت منزل دیدم

شیرین:

چه کنم وای خدا

نکند چشمانت ، باز همسایه ی گیلاس شده
یا که از خوردن آب آلبالو
چشم تو مست شده

فرهاد:

نمره اش را حتی

در موبایلت دیدم

اس ام اس هم دادی
که: "بیا دلبر من
برویم از این شهر"

شیرین:

وای از دست تو ای فرهادو

من که میدانم تو
با همان لیلی ِ ...
شده ای هم بستر
من اگر چشم سفیدش را
از کاسه نیارم بیرون
اسم خود را شخصاً
میکنم پاک از اشعار نظامی دیگر

فرهاد:

صبر کن شیرینم

لیلی بیوه کجا و من عاشق به کجا
فکر کردی که من آن مجنونم
که شده گوش دراز لیلی
من فقط عشق تو در دل دارم
به امام سیروس ، قسم عشقم که تویی

شیرین:

چه شده؟! شده ای ایمان دار

یا که از ترس برایم میکنی پاره قسم؟!
باشد اشکال ندارد این بار
دل من جا دارد و بزرگ است، تو را می بخشد
من که میدانم، عشقمان جاوید است

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت21:21توسط علی محامی | |


با اینکه پیش دلم خم ابرو نمی کنی
یادی از این شبیه ِ پرستو نمی کنی

گفتی بهار می رسی ، پاییز شد ، چرا_
رد برگ ِ فاصله ها را جارو نمی کنی

با اینکه اینهمه دوری جمع است خاطرام
گل های زرد هوس را چون بو نمی کنی

دیشب دوباره شنیدم برقش دو کشته داد
فکری برای نگاهت آهو نمی کنی؟

تب کرده مرد جنوبی ، گرمش شده ، عجب!
آری برای تو! کاری بانو نمی کنی؟

از این خبر که شنیدم لکنت گرفته ام:
دِدِّل تـَتـَنگ ِ من شده ای رو نمی کنی!

اهواز 1387/2/30

+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت4:54توسط علی محامی | |

تابلوی ورود ممنوع زده ام بر سر دل

تا ببینی و بدانی که تنفر زده رنگ
همه ی حصار را تا خود سقف
دل من زندانی است
تا نگون افتادنش، حاشا بماند
زیر پای جنسی از خشم تو مرد

                                             2009
   

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت15:58توسط الناز غیابی | |

با دورد فراوان خدمت تمام دوستان و خوانندگان این وبلاگ


امروز از یکی از شاعران خوب و جوونمون که استادانه با قلم تواناش حس ابریشمی بودن رو به کاغذ خشک میده، دعوت کردم با من و وبلاگم همراه و هم قلم بشه. خوشبختانه این شاعر توانا علی محامی عزیز دعوت من رو قبول کرد و از این به بعد شما دوستان شاهد اشعار بسیار زیبا و با احساس ایشون در این وبلاگ خواهید بود.


                                                                                                 با تشکر

                                                                                               الناز غیابی

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت16:38توسط الناز غیابی | |