|
Eine Frau aus Blumen in allen Farben An einem Sonnenuntergang warst du durch die Blumen weg Die Brise wehte auf deine schwarzen langen Haare dein leuchtend grüne Augen waren so wie grüne Bäume du warst eine Frau aus Blumen in allen Farben dein langes dunkel grünes Kleid war aus grünem Gras dein Kleid mit Kordeln aus samt hat meine Leben ruiniert es passierte alles so schnell das ich es nicht einmal bemerkte ich sagte dir nichts verdammtes Glück manchmal denke ich an all diese Dinge ich sollte es gesagt haben jetzt zählt nichts mehr es ist der weg ich glaube es ist die Liebe, die ich gebe mehr und mehr habe ich in deine grünen Augen geguckt aber doch gar nichts gesehen ich habe so früh aufgegeben, aber ich bin zufrieden vielleicht ohne dich zu haben, ich habe dich 2007
Real When you don´t have a place to go When everything feels the same Too late to comperhend Get closer to something else Not even the dreams That seem like a stupidity Breaks the silence With the words that you never pronounced before A piece of illusion You will see and never forget That ends up good and ends up bad However, but it´s so real 2006
(( زیر باران )) باز باران می بارد غبار را از شیروانی می شوید نگاه من به آسمان خیره است باد می آید برگ درختان را نوازش می کند باد با باران بازی می کند آسمان بیشتر می بارد صدایش آرامش بخش است زیر باران میروم در آنجا شعرم را می نویسم در زیر باران با ماهی های حوض حرف میزنم شعر سپیدم با صدای قطره های باران وزن می گیرد و چه امروز زیباست 1383
(( صدا )) از عشق تا مرگ از عشق تا زندگی دفتر خاطراتم را ورق می زنم چند شاخه گل خشک ، یک گیتار شکسته ساعت کهنه دیواری می گوید: زمان می گذرد، عشق تو از یاد می رود رهسپار دیار غربت می شود باغی در صدا، باغی در سکوت حکایتی از غم عشق من می کند در کوچه تنهایی باد شعر مرا زمزمه می کند زندگی مجهول است روزها افسون آن افسانه اند شبها با خود پلیدی همراه دارند صدا می آید این همان صدای شعر من است صدای باد 2005
Tell me You can be a million miles away from me You can be kissin another woman´s lips It´s the way I believe It´s the love that I give Over and over I looked in your eyes But still haven´t seen anything I gave up to soon but I´m convinced That maybe without having you, I have you Tell me if you understand That it´s not so easy to forget Than how to forget that I still love you For the finally time I looked in your eyes and said I wanna be with you But of my dreams But now that you´r gone And you won´t come again 2005
خاطرات را مرور می کنم خاطراتی را از گذشته از دیروز طرح های سایه روشن زده ی ذهنم را خاطرهای تلخ جدایی پررنگ تر است جدایی از پنجره و او جدایی از عشق جدایی از یک دوست جدایی از وطن جدایی از خودم، از اطرافم خاطره های فاصله ها فاصله چند قدمی از پنجره فاصله چند متری از عشق فاصله چند کیلومتری از یک دوست فاصله چند فرسخی از وطن فاصله ای بی نهایت از خودم خاطرات را مرور می کنم گاهی خاطرات ذهنم را با گذشته درگیر می کند گاهی با خاطرات به سفرهای تکراری میروم بعضی از شبها با قصه ی خاطرات به خواب میروم گاهی از خاطرات دلدادگی خنده ام میگیرد و من باز هم گاه و بی گاه این خاطرات را مرور می کنم 2008
(( شکوه عشق )) نوایی دل انگیز به گوش می رسد بوایی از کلمات الهی نوایی از قرآن آری، اذان است به آسمان که نگاه می کنم خوابیدن خورشید را می بینم و نشان پایان یک روز از روزهای دیگر کمی احساس دلتنگی می کنم امروز 5 شنبه 13 فروردین است شب جمعه دلم هوای جمکران را کرده دلم هوای صاحب شب جمعه را کرده کو؟ کجاست این صاحب ولایت دستها رو به آسمان التماس، التماس دعا چه با شکوه است آن دخترک با چادر سفید بر سجاده نماز و نگاهش پر از التماس و چه زیباست اشکهایی که از گونه های مرد میان سالی مانند مروارید میریزد و این شکوه عشق به اوست 1383
(( فریاد آسمان)) غزق بودم در نگاه آسمان پر ستاره شب بود من بودم و تنهایی بی کرانه ناگهان آسمان باران فرستاد چشم من هم یاریش کرد آسمان فریاد می کرد آذرخشش تمام آسمان را پر از آوازه می کرد دل من هم همان جا در بدن فریاد می کرد وجودم را پر از آواز می کرد 1383
(( زندگی)) زندگی طعم تلخی دارد زندگی رنگ پرتی دارد زندگی پرتوی یک فریاد است زندگی جاده ی بی رهگذری در باد است زندگی دایره تردید است زندگی سایه دلهره ای در آب است 1383
(( و من به راستی چقدر دلم گرفته است )) براستی چقدر دلم گرفته است این بغض دیرینه راه گلویم را بسته است دیوار آجری بر سر راهم نگاه های شیرین را از من ربوده است بمبست ها خاطرات کوچه باغ های ذهنم را تاریک کرده است تاریکی نگاه های آهنی به مسائل شادی های گذشته را پاک ویران کرده است این مرزها با انتظار لحظه خوب رسیدن را در ذهن خشک کرده است دردها و غم ها آن لبخند از ته دل را از یادها برده است تیک تیک بی قرار زمان دلواپسی ها را دو برابر کرده است پیچیدگی مسائل امروز امید را در دل ناامید کرده است و من به راستی چقدر دلم گرفته است 2007
(( گاهی اوقات)) گاهی اوقات سیاهی تمام زندگی ام را فرا می گیرد گاهی اوقات سیاهی شادی های کودکانه ام را از من می گیرد گاهی اوقات زیر باران گریه هایم خنده ام می گیرد گاهی اوقات پشت خنده های براستی الکی بارانی از سیل می گیرد گاهی اوقات زیباترین ملودی یک موسیقی صدای ریختن اشک از گونه را به خود می گیرد گاهی اوقات صدایی همیشه آشنا پر پرواز را دوباره از من می گیرد گاهی اوقات تنهایی ام انقدر قد می کشد که لذت یک نگاه گرم را از من می گیرد گاهی اوقات قلمم رنگ مرگ به خود می گیرد گاهی اوقات صدای آشنای او قصد کوچ پرندگان را از ذهنم می گیرد گاهی اوقات دقیقه های سوزناک زمان خواب را از چشمان گریان من می گیرد گاهی اوقات پنجره نیمه باز شده خاطرات هوش و حواس را از من می گیرد اما پس در کدامین شب این دردها و غم ها از زندگیم فاصله می گیرد؟ 2007
((لحظه تلخ رفتن)) لحظه تلخ رفتن کسی دلش نلرزید لحظه تلخ رفتن کسی آسمان چشمانش ابری نشد لحظه تلخ رفتن دستی کلمه ای یا حتی نگاهی قصد رفتن را از ذهن خسته ام نربود لحظه تلخ رفتن هیچ کس به امید دیدار نگفت هیچ کس پشت سرم آب نریخت انگار دل من فقط طوفانی بود 2007
(( دلتنگی من )) دلتنگی من، دلتنگی تو، دلتنگی ما دلتنگی جاده های بی سرانجام دلتنگی نگاههای ناتمام دلتنگی نگاه گرم دلتنگی کودکی دلتنگی شهر سبز دلتنگی غربت دلتنگی صدای آشنا دلتنگی صدای تو همه در دلم روحم، زندگی ام، ذهنم، آرامشم خاطراتم زنده است لحظه های باغ ذهنم را دلتنگی فرا گرفته است فاصله معنی انتظار را بر روی دیوارهای سکوت جسم و روحم پر رنگ نقاشی می کند انتظار من ثانیه های بی طاقتی را فریاد می زند و خارج از زمان تا ابرها میرود و با ستارگان بازی می کند دلم صدا می کند صدایش نقشه جست و جوی خانه را در ذهنم نقاشی می کند خانه برایم آسمان هفتم شده است بعد از این همه سال هدیه زندگی به من (( غربت )) شده است اینجا هستم در غربت لحظه های بارانی برایم آشناتر از راز گل رازقی است 2007
(( زمزمه ها )) کلمات بغضهای مرا آرام، آرام با آهنگ چکیدن قطره های باران در حوض با هوایی نسبتاَ سرد و نمناک در میان جاده سبز مه آلود با احساسی چون رسیدن به او با رنگی تیره مانند جوهر این شعر با گذر زمان در عصر نابودی در کره ای گرد به نام زمین زیر سقفی تقریباً آبی به نام آسمان رو به دسته گلی خشک شده و نگاهی افسرده درون آینه زمزمه می کنند 2007
(( ای کاش )) ای کاش می شد کاشها حقیقت می شدند ساکنان شهر کاش با صداقت می شدند ای کاش می شد انتظارها در نگاه رسیدن به تمام آرزوها می شدند ای کاش می شد بی کتابهای لغت عشقها با معنی می شدند دوست داشتنها بی کاش و هاش حاشا می شدند ای کاش می شد ساحلهای زرد بی غزلهای من و تو رسوا می شدند کاش می شد در جهان آرامشی بر پا بود کاش می شد بی غزلهای من و تو اندکی در خواب بود ای کاش می شد کاش در کار نبود اظطراب تلخ و شوم آفتاب در کار نبود ای کاش می شد تن پوش سبز بهار این اطراف بود سایه سار آفتاب و ماه بود 2007
(( بروم )) باید بروم جایی بروم که در آن نزدیکی جویباری گریه کند جایی بروم که در آن نزدیکی کبوتر، گل سرخ و خدا صحبت از رنجش انسان در بند کند جایی که فقط شاید ارزش انسانیت را مطرح کند باید بروم بروم پشت اقاقیها چادر بزنم پشت آخرین واژه پاک، سر آن قله کوه 2006
(( امشب )) شبی بارانی است کنار پنجره نشسته ام به پنجره اتاقت نگاه می کنم قطره های باران بغضهای گم شده چشمان من اند که به پنجره سرد اتاقت سیلی می زنند آسمان آذرخش می زنند صدایش فریاد گم شده در سینه گرم من است ببین به چه اندازه سرد شدی! حتی نور آذرخش هم دیگر اتاق تاریکت را روشن نمی کند امشب ابرها هم غمهای روشن من شده اند امشب به تمام شبهای بارانی با آرزوی با هم بودن، بودم زمین خیس با دیوارهای نمناک بوی احساس من را می دهند امشب جویهای جاری حکایتی از شبهای تیره من می کنند نفرین به این احساس نفرین به شبهای تیره من نفرین به امشب و نفرین به تمام آرزوهای با تو بودن 2005
|
About![]()
الناز غیابی (الف.غ رها) متولد خرداد 1367 در تهران: دقیق نمیدانم در کدام ثانیه بود که نفس هایم با کاغذ و قلم هم آغوش شدند اما فصلی بود سرما زده در دوران دبستان که قلم دوری عزیزی را بر روی کاغذ بهانه گرفت و نوشت. سالها گذشت و قلم همچنان می نوشت و کاغذ دل گفته ها را از بر می کرد. در یکی از روزهای گر گرفته ی تابستان 81 عهد بستم تا قلب در این سینه بی تاب می تپد، نفس هایم آشیانه ای در آغوش کاغذ و قلم داشته باشند. Archivesدی 1388آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 Authorsالناز غیابیالناز غیابی علی محامی و الناز غیابی علی محامی Links
عشق و محبت |