|
(( سپیده دم )) رنگ و آهنگ لطیف و کثیف سکوت و ملکوت می کشانند مرا باز به جنون گیجم می کنند شبهای مهتابی و من باز هم اسیر آن دقایق جذامی در راهم شبی دیگر هم آغوش آشفتگی رازی گنگ را بر چشمانم هدیه می کند پاییز سرنوشت خلوت رویایی ام حسادت می کند به نگاه بی مقدمه فرشته بهاری سپیده دم باز باد و برگهای پاییزی قیامتی در حیاط تازه جوانه زده ذهنم به راه انداختند با اعتمادی خمیده به او صحبتی آغاز شد و پایان گرفت صحبت وسعتی داشت به اندازه تنگ ماهی کلمات او از جنس مزاح بود و من مبهم و دریغ از جمله ای با معنی. ۲۰۰۸
(( عشق به او )) لبخند لبانش همچون آن مرداب پیر می کشد هوش و هواس و دین و روحم را فرو می کند بی تاب آن ناز نگاهش جان و دل قلب را آتش فشانی می کند آن غرور سرد و بی پایان او می کشد با دست عشقم را روی بوم می زند با پا خرابش می کند، انکار عشق به دوست از همان دیدار اول زد تیغ عشقش را به جان سوخت جان و سینه ام از هجر او داغ را بر دل گذاشت از وعده های بی شمار پرستیدم به جان آن وعده های بی اساس گرمای اشتیاق وصل او به جانم می زند آتش عروسک مانده ام در دست او یا نه خدا از کار او داند ۲۰۰۸
(( سوال )) رهگذری سبز اما نا آشنا برایم پیغام نوشته بود دیشب روی کاغذی از جنس غربت و جوهر قلمی به تاریکی شب پیغام را چندین و چند بار مرور کردم پیغام را پایین شعر دلتنگی من پیدا کردم افسرده و غمگین شدم از جواب ناداده به او نمی دانم چه چیز از دل گفته هایم افسرده کرده دل او رهگذر، سهم من باران نشد از حرف تو ذهن من بیدار شد با حرف تو آن لحظه که خواندم بدت می آید از این نا آشنا سخت درگیر سوالم از شما من چه کردم با تو ای رهگذر؟؟ که دل چرکین کرده ای از شهر دل گفته هایم گذر؟؟؟!!!!! ۲۰۰۸
(( حیات حادثه )) عهدمان شیرین بود مثل خواب نقش یار دیگری آمد میان او خود را صاحب خورشید دانست در جهان خواب شیرین را کرد با زحمت خراب کرد او با بخشش و لطف و گذشت هم وداع با جسارت، نیشخند، نامید خود را هم شجاع با قسم عهد قدیمی را شکست گردهای ناامیدی در دل نشست از حیات حادثه سالها گذشت یار هم از یاد او راحت گذشت آن سالهای پیروی از یار هیچ سودی نداشت آن نبات از دست یار دیگر هیچ طعمی نداشت ۲۰۰۸
(( نگاه می کنم )) نگاه می کنم به عکسهای یادگاری به روزهای قشنگ رویایی به جشن تولد هجده سالگی به روزگار دیوانگی به تبسم های الکی و من باز نگاه می کنم به اطراف با بی حوصلگی بوم های سفید نقاشی شده رنگی صحبت می کنند با نقاششان به سادگی و من باز هم احساس تنهایی می کنم به تازگی ۲۰۰۸
|
About![]()
الناز غیابی (الف.غ رها) متولد خرداد 1367 در تهران: دقیق نمیدانم در کدام ثانیه بود که نفس هایم با کاغذ و قلم هم آغوش شدند اما فصلی بود سرما زده در دوران دبستان که قلم دوری عزیزی را بر روی کاغذ بهانه گرفت و نوشت. سالها گذشت و قلم همچنان می نوشت و کاغذ دل گفته ها را از بر می کرد. در یکی از روزهای گر گرفته ی تابستان 81 عهد بستم تا قلب در این سینه بی تاب می تپد، نفس هایم آشیانه ای در آغوش کاغذ و قلم داشته باشند. Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 Authorsالناز غیابیالناز غیابی علی محامی و الناز غیابی علی محامی Links
عشق و محبت |