|
(( تو )) تو مهربانتر از بوسه باد بر تن خشک درختی تو همان زمزمه عشق در گوش خیالی تو روحت سبز، مانند بهاری تو تک ستاره آسمان خالی دل منی تو همان صلح کلمه در ذهن منی اما نه ....... تو همان غارتگر جاده عشق هستی تو سخت تر از یک طوفان دنیایم را بهم ریختی چه بیهوده رویای وصل را میان قلبهایمان رنگی کشیدم هنوز رنگی خشک نشده، رویاهای حبابی من نابود شدند!!! ۲۰۰۸
(( دوستت دارم )) دوستت دارم یه عالمه هر چی بگم بازم کمه بازم میگم تا بدونی دوستت دارم اینو خودت خوب میدونی اول و آخرین نفر خودت شدی تو زندگیم تنها امید من تویی تو لحظه های خستگیم آی تو که زندگیم شدی نوری توی شبهام شدی دل به تو داده این دلم بگو تو ام نمی شکنیش پر از ترانه است این دلم بهت میدم تا بخونیش با بودنت امید میدی به لحظه هام کم میارم از نبودنت تو قصه هام زندگیمو با سادگی می خوام که قسمت بکنم یه باغی از ترانه های دلمو فقط به اسم تو کنم ترسم اینه که راهمون جدا بشه گل های باغ دل من یکی یکی پژمرده شه دوستت دارم اینو خودت خوب میدونی فقط می خوام تا آخرش پای حرفات بمونی ۲۰۰۸
(( قاصدک )) قاصدکهای غریب مسافر خسته اتاق سردم شده اند چراغ همواره خاموش است اتاق غرق نور سرخابی غروب رنگ خورشید و من همواره نبض عاشق قصه را لمس می کنم بوسه قاصدکی خلوت باغ ذهنم را پر می کند و من از دور دست ها آوای دلی را می شنوم غزلی عاشقانه ذهنم را طواف می کند: الا یا ایهاالساقی ادرکاسا و نا ولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها شب است و آهنگ وصال در گوشم زمزمه می شود به نیت وصل یار شمعی روشن کرده و تا صبح با او راز و نیاز می کنم و ذره های وجودم به امید دیدار او فواره ای از شادی شده و ترانه وصل را می خوانند. ۲۰۰۸
(( سرگردانی )) سرگردانم در این لحظات باز هم قایقی کاغذی شده ام شناور در دل دریا سرگردانم در این لحظات سرد و سنگین با کوله باری از خستگی این سالها دفتر شعرم پر شده است از شعرهای خالی و زمان چه سبک از میان افکارم کوچ می کند این روزها مهتاب شاهد ترانه های سرگردانی من است شده ام هیچ و درونم غوغاست دیگر دل من دلتنگ نیست، خانه اش دلتنگی است ضربان دل من خالی از فریاد نیست این تظاهر به رضا، شادی و امید نیست و چه تنها شده ام این روزها شده ام تک بی خیال روزهای سرگردانی و بی خواب شبهای مهتابی چه ساکت شده است دور و برم و چه طولانیست این جاده تاریک سرگردانی ۲۰۰۸
|
About![]()
الناز غیابی (الف.غ رها) متولد خرداد 1367 در تهران: دقیق نمیدانم در کدام ثانیه بود که نفس هایم با کاغذ و قلم هم آغوش شدند اما فصلی بود سرما زده در دوران دبستان که قلم دوری عزیزی را بر روی کاغذ بهانه گرفت و نوشت. سالها گذشت و قلم همچنان می نوشت و کاغذ دل گفته ها را از بر می کرد. در یکی از روزهای گر گرفته ی تابستان 81 عهد بستم تا قلب در این سینه بی تاب می تپد، نفس هایم آشیانه ای در آغوش کاغذ و قلم داشته باشند. Archivesدی 1388آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 Authorsالناز غیابیالناز غیابی علی محامی و الناز غیابی علی محامی Links
عشق و محبت |