|
(( مهاجریم...)) روزی هزار بار دلمون میخونه عاشقیمو عشق وطن تو خونه چند وقتیِ تن به اسیری دادیم برای این مهاجرت دل به جدایی دادیم مهاجریم و جرممون ترک وطن به غربته نگاه بی قرار ما پر از سکوت و حسرته مهاجریم و سهم ما سلول انفرادیِ سلولی که دقایقش باعث بی قراریِ مهاجریم و شکل ما مثل پرنده ست تو قفس دوباره دیدن خونه تنها امید واسه همس ۲۰۰۸
(( آمدم باز )) آمدم باز ببینم رقص قایق در دل دریا بی صدا تصویری از آن عشق بی همتا آمدم باز، کنم عاشق شدن را با تمام سختیش آسان بر دل داغ دیده ام این بار، این عشق میشود درمان آمدم باز، بگذارم عشق را با هر کلامی احترام ای شقایق باز میگویم ندارم، قصدی به نام انتقام آمدم باز، اما نمی خواهم ببینم این با هم سردی گرچه کرد آن یار در حق دلم هزاران بار نامردی آمدم باز، خاطرات تلخ جدایی را خاک کنم بی بهانه سینه را برای عشق چاک کنم ۲۰۰۸
(( کودکی را دیدم ... )) چتر خود را بستم زیر باران رفتم چشمها را شستم طور دیگر دیدم کودکی را دیدم همه دنیایش یک ورق - چند مداد رنگی بود همه رویایش یک آسمان آبی چند درخت گیلاس خانه ای با چشم و ابروی قشنگ سرزمینی پرِ از گلها بود او به غم می خندید خنده اش از ته دل برمی خاست چتر خود را بستم زیر باران رفتم چشمها را شستم طور دیگر دیدم کودکی را دیدم همه دنیایش لیسیدن یک آب نبات چوبی بود همه رویایش پوشیدن پیراهنی نو آغوش گرم پدر چند پرس غذایی رنگی طولانی شدن ترافیک سر ظهر زیاد شدن مجنون پشت ترافیک مانده به فروش رفتن گلهای سرخش بود او به غم هم دلداری می داد چتر خود را بستم زیر باران رفتم چشمها را شستم دنیا را پر از تفاوت دیدم. ۲۰۰۸
یادته گفتی بهم دوستم داری؟ قول دادی نری و تنهام نزاری؟ یادته گفتی بهم راهو بهم نشون بده؟ عشق و با محبتت نشون این دنیا بده؟ یادته گفتی بهم می گردی تو دنبال عشق؟ دنبال ترانه های ناب عشق! تو شدی معجزه توی زندگیم تو بودی تنها دلیل عاشقیم دلمو هدیه دادم سرتاسرش ترانه بود با تمام عاشقیش می گم باز خیلی ساده بود من شدم لیلی و هر کجا نوشتم عاشقم می دونم ساده بودم اما هنوزم صادقم یادته گفتی بهم نمیری پیشم میمونی؟ بگو اصلاً ببینم ترانه هامو می خونی؟ من شدم شهره شهر از عاشقی تو شدی رو سیاه فقط تو امتحان صادقی یادته گفتی بهم تنها بهانت من شدم تو زندگی؟ حالا رفتی می دونم برات بودم دل خوشی یه لحظه ای گفتی عاشقم شدی نخواستم باورت کنم اما گفتی که فقط باید بهت اطمینان کنم 2008
|
About![]()
الناز غیابی (الف.غ رها) متولد خرداد 1367 در تهران: دقیق نمیدانم در کدام ثانیه بود که نفس هایم با کاغذ و قلم هم آغوش شدند اما فصلی بود سرما زده در دوران دبستان که قلم دوری عزیزی را بر روی کاغذ بهانه گرفت و نوشت. سالها گذشت و قلم همچنان می نوشت و کاغذ دل گفته ها را از بر می کرد. در یکی از روزهای گر گرفته ی تابستان 81 عهد بستم تا قلب در این سینه بی تاب می تپد، نفس هایم آشیانه ای در آغوش کاغذ و قلم داشته باشند. Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 Authorsالناز غیابیالناز غیابی علی محامی و الناز غیابی علی محامی Links
عشق و محبت |