تبليغاتX
شعر نو گفته های من و شاید غزلهای او

شعر نو گفته های من و شاید غزلهای او

گفته های دلی خسته ( غزل، دو بیتی، سپید، ترانه و و و)

ای سپیدار بهاری

غزل صبح بهار

قهرمان بی نشانه

صبح امید وصال

ای که می گویی فرشته

تو وجودت مهربان

با تو می گویم برادر

عاشقی را کم ندان

آن صبا بادی که می پیچد درون لحظه ها

می کند شاداب با ناز کلامش جمع را

می نویسم در شب هجران نمی آید سحر

با تو می گویم سپیده شرح یک دنیای غم

گاه می پیچد درون لحظه های واپسینم عطر گل خندان تو

باز میگویی برایم راه حل با لفظ صلح آمیز خود

ای خدا امید را با یار هم وصلت بده

بی نشان استاد را از دست ما صبری بده (مزاح)

می نویسم از نبودت، غیبت تلخت و این نجوای دل

شعر می گویم دوباره باز هم از عشق تو آوای دل

2008

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت23:25توسط الناز غیابی | |

(( رفتی اما خبر نداشتی ))

 

تو زمستون، تو تابستون همیشه بودم به یادت

توی خونه، توی رویا همیشه بودم کنارت

تو همون بودی که حتی لحظه ای نرفتی از یاد

توی سخت ترین مراحل عشق تو بهم امید داد

من همونم که می گفتم عاشقم تا بی نهایت

طفلی این دل ساده بود و بی سیاست

حالا رفتی این دلم بهونه داره

شب و روز به یادته آروم نداره

آره رفتی میدونم برنمی گردی

تو فقط گذشته شکسته ای برنمی گردی

حالا من موندم و این قلب شکسته

که سر دو راهی دل نمی بنده

آره رفتی می دونم گذشته ای تو

واسه چی غصه و غم شکسته ای تو

قلب پاکی که واست زندگی می کرد

شب و روز دوریتو هی بهونه میکرد

                                                            ۲۰۰۸

+نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت18:32توسط الناز غیابی | |

 

(( خبر نداشتی ))

 

وقتی گذاشتی رفتی

از من خبر نداشتی

دل به غریبه بستی

پا رو دلم گذاشتی

رفتی دیگه تو نیستی

از این همه بهونه شبونه هیچ وقت خبر نداشتی

به سادگی شکستی عهدی که روزی بستی

فقط از اون زندگی خاطره جا گذاشتی

رفتی خبر نداشتی

چه حال و روزی داشتم

دل به غریبه بستی اما خبر نداشتی

اون شب تا صبح نشستم

خیره به عکست شدم

با حسرت و بهونه آرزوهامو کاشتم

اون شب تا صبح نشستم آرزوهامو کاشتم

با گریه و اشتباه پا رو دلم گذاشتم

 

                                                  ۲۰۰۸

+نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت0:15توسط الناز غیابی | |