تبليغاتX
شعر نو گفته های من و شاید غزلهای او

شعر نو گفته های من و شاید غزلهای او

گفته های دلی خسته ( غزل، دو بیتی، سپید، ترانه و و و)

وقتی گذاشته رفته

یعنی دوستت نداشته

گذشته ها گذشته

قلبتو اون شکسته

غصه و غم با یادش دیگه فایده نداره

اون از حال و روز تو جدی خبر نداره

افسوس نخور به یاد فصلهای عاشقانه

برنمی گرده دیگه حتی با صد ترانه

یه نیم نگاه به فردا بنداز ضرر نداره

شاید که عاشق بشی هیچ کس خبر نداره

                                                                  2008

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت19:40توسط الناز غیابی | |


درود

این دل گفته ناقابل رو تقدیم میکنم به تمام غربت نشینان مخصوصاً دوست عزیز و غربت نشین خودم ...

پشت شیشه مات و غبار گرفته ی

چشم غربت زده ات

حجاب تصویرها کدر

و واژه ها تاریک و مبهم شده اند

پیش چشمان غربت زده ات

او مشکوک

و زمین عریان و بی واسطه احساس میشود

از چهارراه ظلمت بگذر

رنگ غربت را هم میشود تفسیر کرد

می توان غربت را آمیخت با مزه سیب

می توان در دشت سکوت

سفره ای پهن کرد، تشنه حرف

میشود روی دلتنگی ما

رنگ آبی پاشید

لحظه ها را همه از

نبض شقایق پر کرد

2008
 

+نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت17:20توسط الناز غیابی | |


آن روز

حاشیه تلخ واژه هایت

قانون جاودانه صداقت را

اندوهگین کرد.

آن روز پیاله ای از زهر کلامت  

آواز خورشید را خاموش کرد

و تو همچنان

به برهنه پای شهر عشق می خندیدی

آن روز

حجم سبزی از بغض

گلویم را چنگ میزد

و همچنان

صلح را نثار شعر می کردم.

آن روز

پوست اشعار عاشقانه ام

زیر آفتاب سوخت، خاکستر شد.

امروز

نه افسرده خواهم شد

نه غمگین

نه خشمناک

و نه اشکی بر گونه کاغذ  خواهم ریخت.

امروز

خاطراتت

طعم تلخ اشعارت را

به گدا خواهم سپرد.
2008
 

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت22:48توسط الناز غیابی | |




شبی خاموش

لحظه ها تاریک

و فانوسی که در اتاق سوسو میزند

شباهت یک احساس به هیچ

و حسی گمشده در مکانی بی نام

سایه دستانی که آرام با دستانم آلوده می شوند

و نگاه سردی که سکوت روحت را می شکند

صدای کلمات تو با ذهنم درگیر می شود

واز میان کلام فریاد میزند

بیهوده مکان را جستجو نکن

یک نگاه، یک زهر خند

و نقطه آن زمانی بود

که از مرز عشق دست خالی گذر کردم

2008

 

+نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت21:19توسط الناز غیابی | |



آن روز که طلوعت را دیدم

یک بار دگر لیوان پر ز احساس از دستانم فرو افتاد-شکست

احساس-لغزان روی زمین

سجده رفتی و عبادت کردی

گوش میدادم

زمزمه ات عاشقانه ترین تفسیرها

چشمانت روشن تر از برگ درخت

و چه قلبی از جنس صداقت داشتی

بوی عشق در کوچه-باغ حرفت پر بود

و تو از تعبیر سکوتم مات و مبهوت بودی

تو در حسرت من

من در حسرت هیچ بودم.

2008

 

+نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت23:41توسط الناز غیابی | |


آنگاه که صدایت در گوشم ونگ میزد

در و دیوار بهشت نم عشق پس میداد

و تو باز از کلمات شاکی بودی

نسیمی خنک می وزید از دل من

خنک، سرشار از بوی لجن

و تو باز می نالیدی

چشمانم سیاه و سپید نشانت میداد

بی رنگ بودی و سرد

تو می گفتی: صداقت در جیب من است

جیبهای سوراخ نشان می دادی

تو عطر گلهای سرخ را وصف می کردی

عطر پیراهنت بوی خیانت میداد

دیگر هیچ نشنیدم ،به هم خوردن لبهایت را میدیدم

گوشم از صدای دلخراشت پر بود

چوب پنبه هدیه دادم بهشان

آرام شدن
2008
 

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت1:17توسط الناز غیابی | |


چه شب غمناکی

ماه بالای سرم

آسمان بارانی است

باغ از جنس بهار

گل یخ، سبزه مرگ

و درخت، شاخه اش قربانی است

همه چیز آرام است

تنها عقربه ها بی تابند

و عجب حس بدی است دلتنگی

و زمان می کِشد این حس بد دلتنگی

می برد آدم را تا شعاعی که به آن میگویند ((جنون))

همه چیز آرام است

دل دریا هم خواب

خبری نیست از امواج بلند

که به ساحل بزند یک سیلی

همه چیز آرام است

و فقط این دل من

بارانی.........

قربانیست.
2008
 

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت0:46توسط الناز غیابی | |


نفس فرشته ها
خنده های دلگشا
اما نه، واسه ی تو بی وفا
دلت از دلم جدا
نمی خوام چیز بدی
اما خوب نارو زدی
نمی خوام اسم تو رو حتی یه لحظه بشنوم
یا که حتی دلتو واسه یه لحظه بشکنم
نمی خواد حرف بزنی بهونه هات تکراری
برو من میشناسمت بهونه هات واسه بی قراری
میدونی دلم دیگه از عشق تو خسته شده
درای ورود به قلب عاشقم برای تو بسته شده
تو می خواستی بشکنی، شکستی قلب خستمو
کوله بارو جمع کن و از پیش من دیگه برو

2008

+نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت21:1توسط الناز غیابی | |