|
توی این قسمت دنیا هممون غربت نشینیم هممون ایرونی اما واسه هم کلی غریبیم چی بگم صدام گرفته، واژه ها گم شدن انگار نمی دونم که دروغه یا که بدبین شدم این بار میدونی ایرونی بودن واسه من یه افتخاره به زبان مادريمون حرف زدن چه حَظي داره اگه همدیگر رو دیدیم نشیم از هم یه فراری دستا رو به هم بديم و غربت و کنيم بهاري 2008
شب ها بی رحم روزها بی روح قلبی با تپشی خواب آلود و شادی های افسرده معنای خط فاصله ای است میان تو ـ من برگهای دفترم بر روی زمین سیاه شده با نام تو اند بغضی نیم شکسته نام داری که هر از گاهی در گلویم زمزمه میشوی و من ((رها)) پرستویی بال شکسته در رویای پریشان توام
شب است و اتاقی مهتاب رنگ من مست خواب و خواب ... می شود بیدار نسیمی از پنجره نیمه باز اتاق بوی پیراهنت را هدیه می آورد تلاشی دوباره برای خواب چشمانم را آرام می بندم بیهوده است گرمای بوسه های غبار گرفته ات بر گونه هایم باز بی خوابم می کند شبی است مهتابی و فریادهای این سکوت گوشم را کر می کند دلم به اندازه شبهای بی ستاره می گیرد و باز برایت از دلتنگی می نویسم چند لحظه سکوت ... صداي مبهمي مي رسد به گوش آري ... صداي همان آشناست مي شوم من لحظه اي به هوش و او زمزمه کنان می خواند : من مست خواب و خواب ... می شود بیدار سکوت اختیار می کنم به آهنگ صدایش گوش می دهم صدایی دارد سبز، قرمز صدایی دارم تمام ابری و سرشار از شکایت و خط فاصله ای که هر روز میان من ـ تو پر رنگتر می شود ۲۰۰۸
غروبها، شب های مهتابی در انتظار نشستن شده است نشانی دخترک عاشق اینجا زمان آمدنت پوسیده و صدای قدم هایت موسیقی سنتی شده است خاطرات عشقمان کتابی شده است تاریخی در موزه شهر و داستانمان را کودکان شبها وقت خواب از بر می شوند خوب نگاه کن عشقمان فسیل شد ـ رفت.... و از لذت عشق مرور خاطرات سهم من شده است. 2008
آنگاه که قصد ورود می کنی فضا از
سرود پای فرشتگان گوش نواز می شود و مرا دیگر
حسرتی در خیال نیست آنگاه که
قصد ورود می کنی دیگر نه
خیال دلگیر است و نه سنگلاخ تصاویر آزار دهنده و چه خيره
کننده هجوم واژه ها گلباران ميشود لحظات قهقه می زنند به خاموشی شب و لبخندی
شیرین رفیق طرح روی بوم می شود آنگاه که
قصد ورود می کنی نطفه ی
شادی در دل جوهر شعر نقش می بندد و بیت ها
زیبا و پر از احساس هم آغوشی می شود. 2008
|
About![]()
الناز غیابی (الف.غ رها) متولد خرداد 1367 در تهران: دقیق نمیدانم در کدام ثانیه بود که نفس هایم با کاغذ و قلم هم آغوش شدند اما فصلی بود سرما زده در دوران دبستان که قلم دوری عزیزی را بر روی کاغذ بهانه گرفت و نوشت. سالها گذشت و قلم همچنان می نوشت و کاغذ دل گفته ها را از بر می کرد. در یکی از روزهای گر گرفته ی تابستان 81 عهد بستم تا قلب در این سینه بی تاب می تپد، نفس هایم آشیانه ای در آغوش کاغذ و قلم داشته باشند. Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 Authorsالناز غیابیالناز غیابی علی محامی و الناز غیابی صبا آقاجانی علی محامی Links
عشق و محبت |