|
انگار کوهی بر سینه ام سنگینی می کند و حکایت زجه زدنهای سرخ بر دیوارهای قلبم چنگ میزند دو فرشته، دو صادق و باز شکایت از این سرخی که رنگ بی رحمی بر زندگی پاشیده است حکایتی است به بلندای یلدا و باز شکایت از عشقی است در سینه که بغضش را در آغوشی گرم زجه میزند شاهدم این بار شاهد زجه زدنهایی سرخ که از طعم تلخ غروب در غربت هم تلخ تر است و چشمانی که هنوز سبز می بینند مرگ دقایق را در راه کاش میشد که رها بود از سرخی و غم کاش میشد که گذشت و چه سخت است نفس خسته شود و کسی پرپر زدنت را در قفس عشق باور نکند خنده ام میگیرد بغض من می ترکد و براستی مردم چه بلایی؟؟؟ چه بلایی سر ما آمده است؟؟؟ 2008
چشمانم خسته است 2008
((رها)) آزاد بود دیروز و امروز اینگونه اسیر واژه هایش شده است ((رها)) پریشان است و پریشان یعنی ... سوال از در و دیوار جاریست، سوال چرا وقتی که می خندد گیتی پیراهنی از رنگین کمان به تن می کند؟ چرا چشمانش هم رنگ شبهای بی او بودن است؟ تعجب فرا گرفته است مغزی را، تعجب چگونه توانست با عطر نفس هایش قلب سرد ((رها)) را آتشفشانی نقاشی کند؟ چگونه توانست بر واژگان طوفانی لبهای خسته صلح را هدیه کند؟ سوال به پیکر مغزی بی سپر هجوم آورده
|
About![]()
الناز غیابی (الف.غ رها) متولد خرداد 1367 در تهران: دقیق نمیدانم در کدام ثانیه بود که نفس هایم با کاغذ و قلم هم آغوش شدند اما فصلی بود سرما زده در دوران دبستان که قلم دوری عزیزی را بر روی کاغذ بهانه گرفت و نوشت. سالها گذشت و قلم همچنان می نوشت و کاغذ دل گفته ها را از بر می کرد. در یکی از روزهای گر گرفته ی تابستان 81 عهد بستم تا قلب در این سینه بی تاب می تپد، نفس هایم آشیانه ای در آغوش کاغذ و قلم داشته باشند. Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 Authorsالناز غیابیالناز غیابی علی محامی و الناز غیابی صبا آقاجانی علی محامی Links
عشق و محبت |