تبليغاتX
شعر نو گفته های من و شاید غزلهای او

شعر نو گفته های من و شاید غزلهای او

گفته های دلی خسته ( غزل، دو بیتی، سپید، ترانه و و و)

انگار کوهی بر سینه ام سنگینی می کند

و حکایت زجه زدنهای سرخ

بر دیوارهای قلبم چنگ میزند

دو فرشته، دو صادق

و باز شکایت از این سرخی

که رنگ بی رحمی بر زندگی پاشیده است

حکایتی است به بلندای یلدا

و باز شکایت از عشقی است در سینه

که بغضش را در آغوشی گرم زجه میزند

شاهدم این بار

شاهد زجه زدنهایی سرخ

که از طعم تلخ غروب در غربت هم تلخ تر است

و چشمانی که هنوز سبز می بینند

مرگ دقایق را در راه

کاش میشد که رها بود از سرخی و غم

کاش میشد که گذشت

و چه سخت است نفس خسته شود

و کسی پرپر زدنت را در قفس عشق باور نکند

خنده ام میگیرد

بغض من می ترکد

و براستی مردم

چه بلایی؟؟؟

چه بلایی سر ما آمده است؟؟؟

2008

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت21:15توسط الناز غیابی | |

چشمانم خسته است

قلبی دارم که عاشق است

روزگاری دارم بیگانه تر ز خود

یاری دارم همچو فرشته است

نیم نگاهی می کنم به آسمان

ای خدا، دوریش چه آزار دهنده است

واژه هایش امید میدهد مرا

یاری کن خودت، او ز من دور مانده است

نام مقدسش می دهد دل را شفا

او خود، طبیب دردهای من است

او وجودش نعمتی بزرگ در زندگی

رها را بین ز وجودش چنین شاد گشته است

2008

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت16:37توسط الناز غیابی | |

2i92wbn.jpg

((رها)) آزاد بود دیروز

و امروز اینگونه اسیر واژه هایش شده است

((رها)) پریشان است

و پریشان یعنی ...

سوال از در و دیوار جاریست، سوال

چرا وقتی که می خندد گیتی پیراهنی از رنگین کمان به تن می کند؟

چرا چشمانش هم رنگ شبهای بی او بودن است؟

تعجب فرا گرفته است مغزی را، تعجب

چگونه توانست با عطر نفس هایش قلب سرد ((رها)) را آتشفشانی نقاشی کند؟

چگونه توانست بر واژگان طوفانی لبهای خسته صلح را هدیه کند؟

سوال به پیکر مغزی بی سپر هجوم آورده

نکند دلی به جاده خاکی زده است؟
                                                             2008
 

+نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت18:13توسط الناز غیابی | |