تبليغاتX
شعر نو گفته های من و شاید غزلهای او

شعر نو گفته های من و شاید غزلهای او

گفته های دلی خسته ( غزل، دو بیتی، سپید، ترانه و و و)

میزنم باز به در

میکنی ناز به من

و من آن عاشق دیوانه ی تو

میخرم ناز تو را کیلویی

تو شدی لیلی و من

منِ لیلی شده ام سرگردان

و عجب قرن بدیست

روزها تب دارند

لیلیان وای خدا

همه ته ریش به صورت دارند!

عاقبت ما که نمردیم اما

جای مجنون

مرده و زنده شدیم

کیلویی ناز خریدیم و

چه گویم ....

همه علاف شدیم

عاشقان را حرمتی نیست

در این قرن غریب

عشق پول است و

عشق اشک است و ...

چه گویم ...

همه از عشق آزرده شدیم

2009

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت15:54توسط الناز غیابی | |

من اگر تشنه و مست نگه یار شدم

علتش حادثه بود

و کمی درد که هر مرغ مهاجر دارد

لانه هامان هر دو

بوی دلتنگی و باران میداد

او نگاهش خسته

دعوتم کرد به باغ

باغ او پُرِ گل بود

ظاهرش زیبا بود

و غمی داشت عمیق

عمق غمهامان را

هر دو با هدیه ی لبخندی پاک

پُرِ از شوق به فردا کردیم

و به دور از غمها

شعر امید به فردا خواندیم

چند وقتی که گذشت

ظاهرش زیباتر و دلی آبی داشت

دلمان بی خبر از حادثه ای

سخنان را به شب و روز کشاند

مدتی باز گذشت

فصل پاییز آمد

و چنان دل بی شک

سجده بر قبلۀ عادت میبرد

که خبر از این حادثه ی عشق نداشت

در شبی پاییزیی

هر دو آگاه به این عادتها

شعرهایی خواندیم، سخنانی گفتیم

و دم از این عادت پیچیده زدیم

چند ساعت که گذشت

هر دومان معنی عادت را

با کمی تاخیر پیدا کردیم.

2009

+نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت17:5توسط الناز غیابی | |

قلم روان می نویسد

و این دستان خسته ساعت هاست

من را روی ورق  می نویسند و باز

خط میزنند

گویی واژه ها در ترافیک

این افکار آشفته به دام افتاده اند

در سکوت سرد این اتاق

ثانیه های غربت زده هم صدای نفس های بی تابم می شوند

و باران چشمان خسته ای که  طلوع را ز یاد برده اند

این من های خط خورده را به آغوش می کشد

چند نفسی چشمانم به یادت آرام می گیرند

و این قلب وحشی می شود

کاش می بودی و می دیدی

که رویای رهایت چه پر رنگ

سیاه و سپید شده است.

                                               2008

+نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت13:30توسط الناز غیابی | |

Self_Consciousness_by_ayle.jpg

چهره ات را پشت ابرهای تیره پنهان کرده ای

و من تشنه لبخند شیرین لبانت

در کوچه پس کوچه های خاطرات جستجویت می کنم

همچو دیوانه ای به قصه های شبانه ات

که منطق را به جنون میکشند می خندم

و باران رقص کنان در شکاف ژرف غیبتت

آرام آرام می چکد

قاب خاک گرفته روی میز لبخند میزند به من

از نگاهت می خوانم

من به دامان خیال چنگ زدم

و تو از جنس حقیقت بودی

2008

+نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت23:26توسط الناز غیابی | |