|
برایت باز امشب می نویسم که پر دردم ولی ع ا ش ق همین بس نگاهی را که پنهان می کنم من شده رسواگر این دل که شیشه است نمی دانم ولی شاید صلاح است دلت باشد جدا از این تن سرد چراغت هست خاموش و دلم تنگ نگاهی می کنم شاید که مهتاب نشانگر باشد آن تصویر رویت چه گویم با تو ای زندانیِ دل تو صاحب خانه ای در این دل من کشیدم دور تا دور دلم را حصاری را که باید می کشیدم و از روزی که رفتی از دیارم من از یادت در این دل می نویسم. 2009
شبی دیگر است
مهتاب می تابد
و پریشانیم را رسوا می
کند و ساعت با
نیشخندش گذشت نیمه شب
را به رخ این
چشمان بی خواب می کشد جملات آخرت آرام بر روی
احساسم تاب می خورند و هنوز احساس بی تو
بودن بی تاب روی کاغذ جان می
دهد
تقدیم به فصل
همیشه سبز زندگیم فصل سبزم دلمو خزون گرفته واسه این تنها
شدن جنون گرفته تو که رفتی باغچمون رنگی نداره کاش بیای زنده بشن گلها دوباره میدونی وقتی تو رفتی این رهات چطور تموم
شد؟ آرزوم با دستای قشنگ تو ..... همش حروم شد باورم نمیشه عشقم که نگم عاشقت هستم آخه تو خودت میدونی که چقدر دیونت هستم توی آسمون قلبم توئی تنها تک ستاره بدون تو این شبام سحر نداره می نویسم واسه تو تا زنده هستم، عاشقانه یا غزل، شعر سپید فرقی نداره میدونی وقتی که رفتی با خودم چه عهدی
بستم؟ که دیگه عاشقِ هیچکسی نشم تا زنده هستم 8 فوریه
2009
تنها با عکسی ز تو ایستاده ام بر روی تپه ای رویایی انقدر نزدیک به آسمان که می شود نبض خدا را حس کرد اینجا مهتاب بر پوست خشکیده ام بوسه می زند و باد به آغوش می کشد پیکر خسته ی عاشقم را یک نفس غفلت باد عکست را از میان دستانم دزدید یک ثانیه مانده به جاری شدن مروارید هدیه دادت به چمن های بلند سجده کردم به چمن وقتی به آغوش کشیدم عکس را نه باد سبزه را می رقصاند نه درخت دم و باز دم می کرد همه ساکت ابرها همه ساکن بودند تا ببینند چه در گوش تو من می خوانم بی توجه به همه فریاد زدم: من تو را دوستت می دارم
آنگاه که چشمانت همچو شبی بی انتها می ماند باز شیطانی ام میگیرد و بوسه ای می زنم بر کویر لبهایت و همچون عقربه هایی که بر تن خسته ی ساعت ناز می
کنند به چشمان پر عطش عشق تو ناز خواهم کرد
روزهایم در آغوش شب لانه کرده اند و من این رهای در قفس هراسان به دنبال مهتاب گمشده ام می گردم دستانم خالی و سرد چشمانم سیاهی تن کرده اند نفس هایم شکسته سینه ام با خود کتابخانه حمل می کند لحظات در خود بی صدا شکستنم را این بار ضربان قلب بی تاب این ثانیه ها فریاد میزنند و من .... و من در آغوش می کشم دخترک شکسته ی آینه را در گوشش ترانه ای می خوانم از جنس بهار نوازش می کنم گیسوان پریشانش را و با لبخندی تلخ زمزمه می کنم: ((باز هم این آینه شکسته است)) 2009
|
About![]()
الناز غیابی (الف.غ رها) متولد خرداد 1367 در تهران: دقیق نمیدانم در کدام ثانیه بود که نفس هایم با کاغذ و قلم هم آغوش شدند اما فصلی بود سرما زده در دوران دبستان که قلم دوری عزیزی را بر روی کاغذ بهانه گرفت و نوشت. سالها گذشت و قلم همچنان می نوشت و کاغذ دل گفته ها را از بر می کرد. در یکی از روزهای گر گرفته ی تابستان 81 عهد بستم تا قلب در این سینه بی تاب می تپد، نفس هایم آشیانه ای در آغوش کاغذ و قلم داشته باشند. Archivesدی 1388آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 Authorsالناز غیابیالناز غیابی علی محامی و الناز غیابی علی محامی Links
عشق و محبت |