تبليغاتX
شعر نو گفته های من و شاید غزلهای او

شعر نو گفته های من و شاید غزلهای او

گفته های دلی خسته ( غزل، دو بیتی، سپید، ترانه و و و)

وقتی قطاره واژه ها در سر بخوابد
یعنی که باید این قلم کمتر بخوابد

اسم تو باید با پتوی این غزل ها
بر تختخواب برفی دفتر بخوابد

وقتی نمی خوابی کنارم باز باید
این انتظارم با گلی پرپر بخوابد

دیشب که رفتی گریه هم حتی نکردم
ترسیدم عکست در نگاهی تر بخوابد

بانو قسم خوردم دلم تا آخرین دم
یا با تو یا تنها وٌ بی همسر بخوابد

خوابش گرفته این قلم ، هذیان نگوید!!!
چیزی نمیگویم ، همین! دیگر بخوابد

علی محامی - اهواز 1388/3/19

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت12:44توسط | |


خسته ام از تمام بودن ها
از تمام این کلمات و شاید ها
خسته ام از تمام خط فاصله ای
که پر کرده این فاصله های شوم را
شده ام همسایه ی انتظار
با آرزویی شاید هم خیال پوشالی
تصویر کوتاه خیال لبخند ها
گم شده اند در میان دشت های این ذهن بارانی
رسیده ام به آخر به همان نقطه
که برایم شبی زیر لب زمزمه می کردی
دخترکِ درون آینه آدم نخواهد شد
عمریست زار می زند و لحظه ای خنده
بگذر تو ای امید زندگانیم
 از گناه این دخترک شاکی و خسته

                            2009

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت17:27توسط الناز غیابی | |


تار عنکبوت ها را ببین اینجا

قلبی دورن تارها، گم کرده نبض خویش را

سرد است

غمناک است

تاریک است

با تمام خاطرات سبز هم اینجا

قاب آن چشمان رویایی، هنوز هم خالیست

خالی است جایت 

در کنج این سردخانه ی تاریک

من، همان عاشق پیشه ی دیروز

نگاهم را ببین جا مانده

در پشت نگاهی عاشقانه، باز هم اینجا

          
                    2009 
              

+نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت19:9توسط الناز غیابی | |

فرهاد:

آی شیرین کمکی پول بده

دسته ی تیشه ی من باز شکست
بیستون بی وجدان ، اینقدر سفت نبود

شیرین:

به جهنم که شکست

منه بیچاره و عاشق چه کنم
که شدم عاشق تو
تیشه باید بخورد بر سر تو_
که نداری عرضه

فرهاد:

چه شده؟ آن خسرو

نکند وعده وعیدت داده!
اسب او را دیشب
پشت منزل دیدم

شیرین:

چه کنم وای خدا

نکند چشمانت ، باز همسایه ی گیلاس شده
یا که از خوردن آب آلبالو
چشم تو مست شده

فرهاد:

نمره اش را حتی

در موبایلت دیدم

اس ام اس هم دادی
که: "بیا دلبر من
برویم از این شهر"

شیرین:

وای از دست تو ای فرهادو

من که میدانم تو
با همان لیلی ِ ...
شده ای هم بستر
من اگر چشم سفیدش را
از کاسه نیارم بیرون
اسم خود را شخصاً
میکنم پاک از اشعار نظامی دیگر

فرهاد:

صبر کن شیرینم

لیلی بیوه کجا و من عاشق به کجا
فکر کردی که من آن مجنونم
که شده گوش دراز لیلی
من فقط عشق تو در دل دارم
به امام سیروس ، قسم عشقم که تویی

شیرین:

چه شده؟! شده ای ایمان دار

یا که از ترس برایم میکنی پاره قسم؟!
باشد اشکال ندارد این بار
دل من جا دارد و بزرگ است، تو را می بخشد
من که میدانم، عشقمان جاوید است

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت21:21توسط | |