|
دلم داغ دید و به وصل یار نرسید خبر از مقصودم و این کار نرسید شاید یک آرزوی محال بود ولی عجب داشت و به آخرِ کار نرسید سحر باز غریبانه رو به پایان رفت دستِ عاشقم به آن نگار نرسید دلگیر از آسِمان آبیِ دلم ابری هق هقش به انتظار نرسید
سرگردانم در
جستجوی شب و پنجه های
آفتاب ذهنم را
خراش می دهند نم های
نقاشی شده ی باران بر گونه ام را در آینه
شمارش می کنم به یاد جمله
ی آبی ترین عاشق لبخند بر
لبانم حکاکی می کنم صدایی حبس
شده فریاد می شود: « از این
تلخ خنده ها شرم نمی کنی؟» ضربه ای
محکم تصویری شکسته با صورتی
هزار تکه آلوده ی خون
و باران بی شرمانه
باز نگاهم میکند.
با تشکر از راهنمایی های استاد گرامی علی محامی عزیز
ازدحام واژه ها بر کاغذ حاصل می شود این زمان هم از نبودت بس که غافل می شود ضربه های بی امانِ ساعتِ دیواریم تا حدودی در نبودت باز مشکل می شود آسمان چشم خیسم تا که ابری می شود بستر آغوش گرمت مثل منزل می شود در غیابت مهربان تا مرگ شب در خاطرم بوی آن پیراهنت هم عطر محفل می شود مهربان تصویر لبخند تو بر بوم لبت در هجوم موجِ خشمم وای ساحل می شود این منِ دور از تو لبخندش همیشه ناقص است در کنارت هم فقط این خنده کامل می شود.
|
About![]()
الناز غیابی (الف.غ رها) متولد خرداد 1367 در تهران: دقیق نمیدانم در کدام ثانیه بود که نفس هایم با کاغذ و قلم هم آغوش شدند اما فصلی بود سرما زده در دوران دبستان که قلم دوری عزیزی را بر روی کاغذ بهانه گرفت و نوشت. سالها گذشت و قلم همچنان می نوشت و کاغذ دل گفته ها را از بر می کرد. در یکی از روزهای گر گرفته ی تابستان 81 عهد بستم تا قلب در این سینه بی تاب می تپد، نفس هایم آشیانه ای در آغوش کاغذ و قلم داشته باشند. Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 Authorsالناز غیابیالناز غیابی علی محامی و الناز غیابی علی محامی Links
عشق و محبت |