|
کویر مرده ی
چشمانم پیشکشی است برای کفشهای آماده به سفرت زیر سنگینیِ حجم غرورت پیکر چاک خرده ی چشمانم خاک می شود، نه بارانی. 2009
هر چند که حال و روز دلم گرفته است در خیال مردی که به او سرشته اسـت در وجود من ذره ای کــــــــم نخواه شد از عشق مردی که همچو فرشته است 2009
تمام هستیــــــــم مال تو عشق منــــــــو ازم نگیر یه التــــــــماسِ می دونم تنها کَســـــــــو ازم نگیر وقتی میگم دوستش دارم حرف کسی رو هم نزن با حرفای قشنگتــــــــــم حال منــــــو بـــــهم نزن خواب قشنگتـــــو واست شاید که تعبیـــــــــر بکنم من عاشقم چرا می خوای این همه تغییر بکنم؟؟؟!! بذار که دیــــونــــه باشم اگر که این یه اشتباست می خوام بمونم پا به پاش فکر نکنی این ادعاست!
بی تو جزر و مد سینه ام ساکن می شود بی تو بیب ....... و قلبی که از تپش می افتد بی تو زندگی یعنی هیچ و او هرگز عشقمان، رویای باهم بودن و تمامی راز خنده ام را نمی فهمد 2009
با شوق زیــاد وارد نــــــــــــــت شده ام بر عکس تو بی کلام و ساکـــت شده ام بند آمده ایِــن زبان از خنــــــــــــده ی تو 2009
وقتی کنارم نیستی غر می زنــــــــم از بس عقب می ایستی غر می زنم دیوانه ام دست خودم والله نیــــــست من یک زنم همزیستی غر می زنــم 2009
می خوام کنار تو باشــــم حتی واسه یه شــــب شده نفــــــــــــــس کشیدنم ببین خیـــــــــــلی شبیه تب شده چشمام دارن داد می زنــن دوریت و طاقت نــــــــدارن بارش این اشکای مـــــــن زمان و ساعت نــــــــدارن نمی دونم چه حســــــــــــیِ مثل خوره تو جونـــــــــــــمِ آهنگ اون صدای تــــــــــو چرا هنوز تو گوشــــــــــــمِ؟ «به درد هم نمی خوریم»!!!!! گفتنشم ساده نـــــــــــــــبود؟ خندیدن و رفتار مـــــــــــــن نگو که هیچ کاره نـــــــــبود! خوب می دونم این دل مـــــا معنی عشقو می شنـــــــاسِ تو بدترین دلخوریــــــــــــشم حتی گذشتو می شنـــــــــاسِ.... 2009
سپرده ام خیال را به غربتی بن بست و جان دادن غریبش را هر روز در مردابی از دوزخ، گریه می کنم!!!! 2009
آن شب که دل افتاد از دستت من دستهای خالی از رنگ تو را تا
صبح انباری از حس بَدَل کردم آن شب که دل افتاد از دستت از روی تخت و قاب عکسی که طرح دو لبخند بهاری داشت گلبرگهای سرخ نامت را هدیه به باد خسته ای کردم من لایه پوشانی نمی کردم نه من فقط رویای شیرین را دور از بوسه های آتشین مانند خشم
تو در گوشه ای از حسرت دیروز خواباندم
تقدیم به ص.و باور نیم شکسته ام تو را بر زمین دستانی پر گسل پا برجا نگه داشته است پیش لرزه های صدایت به بیداری زمین کمکی نخواهد کرد تو هنوز هم بر زمین دستان پر گسل پا برجایی و این پیکر خمیده میان شعله های رابطه می سوزد و تو... تو زیر باران خاکستر این تن بی شرمانه می خندی، می رقصی ......
دلم داغ دید و به وصل یار نرسید خبر از مقصودم و این کار نرسید شاید یک آرزوی محال بود ولی عجب داشت و به آخرِ کار نرسید سحر باز غریبانه رو به پایان رفت دستِ عاشقم به آن نگار نرسید دلگیر از آسِمان آبیِ دلم ابری هق هقش به انتظار نرسید
سرگردانم در
جستجوی شب و پنجه های
آفتاب ذهنم را
خراش می دهند نم های
نقاشی شده ی باران بر گونه ام را در آینه
شمارش می کنم به یاد جمله
ی آبی ترین عاشق لبخند بر
لبانم حکاکی می کنم صدایی حبس
شده فریاد می شود: « از این
تلخ خنده ها شرم نمی کنی؟» ضربه ای
محکم تصویری شکسته با صورتی
هزار تکه آلوده ی خون
و باران بی شرمانه
باز نگاهم میکند.
با تشکر از راهنمایی های استاد گرامی علی محامی عزیز
ازدحام واژه ها بر کاغذ حاصل می شود این زمان هم از نبودت بس که غافل می شود ضربه های بی امانِ ساعتِ دیواریم تا حدودی در نبودت باز مشکل می شود آسمان چشم خیسم تا که ابری می شود بستر آغوش گرمت مثل منزل می شود در غیابت مهربان تا مرگ شب در خاطرم بوی آن پیراهنت هم عطر محفل می شود مهربان تصویر لبخند تو بر بوم لبت در هجوم موجِ خشمم وای ساحل می شود این منِ دور از تو لبخندش همیشه ناقص است در کنارت هم فقط این خنده کامل می شود.
تار عنکبوت ها را ببین اینجا قلبی دورن تارها، گم کرده نبض خویش را سرد است غمناک است تاریک است با تمام خاطرات سبز هم اینجا قاب آن چشمان رویایی، هنوز هم خالیست خالی است جایت در کنج این سردخانه ی تاریک من، همان عاشق پیشه ی دیروز نگاهم را ببین جا مانده در پشت نگاهی عاشقانه، باز هم اینجا
تابلوی ورود ممنوع زده ام بر سر دل تا ببینی و بدانی که تنفر زده رنگ
|
About![]()
الناز غیابی (الف.غ رها) متولد خرداد 1367 در تهران: دقیق نمیدانم در کدام ثانیه بود که نفس هایم با کاغذ و قلم هم آغوش شدند اما فصلی بود سرما زده در دوران دبستان که قلم دوری عزیزی را بر روی کاغذ بهانه گرفت و نوشت. سالها گذشت و قلم همچنان می نوشت و کاغذ دل گفته ها را از بر می کرد. در یکی از روزهای گر گرفته ی تابستان 81 عهد بستم تا قلب در این سینه بی تاب می تپد، نفس هایم آشیانه ای در آغوش کاغذ و قلم داشته باشند. Archivesدی 1388آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 Authorsالناز غیابیالناز غیابی علی محامی و الناز غیابی علی محامی Links
عشق و محبت |