|
با دورد فراوان خدمت تمام دوستان و خوانندگان این وبلاگ امروز از یکی از شاعران خوب و جوونمون که استادانه با قلم تواناش حس ابریشمی بودن رو به کاغذ خشک میده، دعوت کردم با من و وبلاگم همراه و هم قلم بشه. خوشبختانه این شاعر توانا علی محامی عزیز دعوت من رو قبول کرد و از این به بعد شما دوستان شاهد اشعار بسیار زیبا و با احساس ایشون در این وبلاگ خواهید بود. با تشکر الناز غیابی
آنگاه که دلم دلگیر میشکند
از زهر خنده های تو
باورش سخت است
باور شبیخون زمستان به
لبهای تو
این شکسته های هراز تکه
را
مهمان دستانم کرده ام
شاید جای خالیت را ببینند
آن چشمهای تو
دیگر مهم نیست بعد تو
تارهای عنکبوت بر روی
هزار تکه ی دل، گوشه ی اتاق
باور نمیکنی، میخندی به
من؟!!
باشد بخند این تکه ها ارزانی گل خنده های تو. 2009
داداشی قربون خنده های تو قربون مهربونیت، صفای تو داداشی دوست دارم، عزیزمی این دل نازک من فدای تو می خوام هر چی غصه هست پاک بکنم لحظه ی جدایی رو خاک بکنم بوسه بارون بکنم اشکاتو من باغ خنده هات رو پر تاک بکنم میدونی تنها بهونه ام شدی؟ سوژه ی شعر و ترونه ام شدی؟ میدونی خیلی عزیزی تو برام؟ میدونستی گل پونه ام شدی؟ خنده هات مثل شقایق می مونه این دلم همیشه لایق می مونه؟ توی رودخونه ی آبی چشام دل تو مثل یه قایق می مونه
بگو کجاست آن عشق بی نظیر؟
لعنت به من لعنت به این آشوب و جنگ این بحث های خالی از احساس
و درک لعنت به این احساسِ .... من با توام باور بکن لعنت به این دیوار و فهم لعنت به این قلب مریض . لعنت به هرکس مثل من عاشق شود هر روز و هر شب مثل من با یاد تو از عشق تو هر چه غزل با عشق را از بر شود لعنت به هر کس مثل من معشوق را با یاد خود ویران و حیران می کند . لعنت به این باران و ابر لعنت به چشمهای من لعنت به این قلبی که باز از عشق جاری میشود عشقی « حرام » در پیش چشم بسته ات در عشق و یادت هم تطاول می
کنی ؟ این بار هم این راه را در خلوت نمناک خود در اشتباه با سرعتی از جنس نور تکرار و حاشا می کنی.
سایه دخترکی
فصل سبز رویاهایم آنگاه که دستانم خالی از احساس با تو بودن اند رنگ سقف بلند اینجا
سرد و خاکستری شده است آنگاه که قاب چشمانم دلتنگ تصویر خنده های توست هر چه لبخند است سیاه پوش می شود تپش قلب بی قرارم اسم تو را آرام با زبان درد زمزمه می کند و هنوز هم ناباورانه آغوش گرم تو را سراغ می گیرد.
در عمق آسمان لاجوردی من غزلهایت ستاره های رنگی
شده اند و انعکاس حال ارغوانی تو مرا به مرز جنون می کشد
امشب مرور می کنند چلچله ها در
باغ درخشان ترین ستاره های
رنگی را و سکوت می کند نعره های کلمات شاکی ام از
مشت... مشت های دردناک راز تو بر در و دیوار قلب بد حالم
احساس به صلیب کشیده ام
را درون
قابِ غروب رنگ چشم های پر التهاب تو بی
جان نظاره می کنم و
سکوتی دردناک روحم را در آغوش می کشد . . در
این بزم تنهایی به
یادت آرام
جرعه ای اکسیژن دلتنگی به جان می کشم و
پلکهای خسته و سنگین را نفسی
می بندم آنگاه کلام تو در
ذهنم طواف می کند و از
آواز کلامت گویی
شاپرک ها بر روی مرداب افکارم رقص
کنان، پرواز می کنند ...
2009
باز هم شب باز هم غربت باز هم غریب تنهایی نیم شکسته ام را به دوش می کشم تا مرز امید قاب می کنم پشت این عینک دودی هرچه راز پنهان است یا رنگی این خاکستر پاشیده شده در شعرم را فوت می کنم، با نفسی بارانی
آنگاه که می خوانمت و نگاهمان هم آغوش می شود در اعماق چشمان پر رمز و
راز تو، پشت آن رنگهای رویایی احساس ناپیدا می شود می خواهم تو را درون چشمهایم تا ابدیت قاب کنم بگذار این حس مبهمت اسمی برای خود انتخاب کند.
01.03.09
برایت باز امشب می نویسم که پر دردم ولی ع ا ش ق همین بس نگاهی را که پنهان می کنم من شده رسواگر این دل که شیشه است نمی دانم ولی شاید صلاح است دلت باشد جدا از این تن سرد چراغت هست خاموش و دلم تنگ نگاهی می کنم شاید که مهتاب نشانگر باشد آن تصویر رویت چه گویم با تو ای زندانیِ دل تو صاحب خانه ای در این دل من کشیدم دور تا دور دلم را حصاری را که باید می کشیدم و از روزی که رفتی از دیارم من از یادت در این دل می نویسم. 2009
شبی دیگر است
مهتاب می تابد
و پریشانیم را رسوا می
کند و ساعت با
نیشخندش گذشت نیمه شب
را به رخ این
چشمان بی خواب می کشد جملات آخرت آرام بر روی
احساسم تاب می خورند و هنوز احساس بی تو
بودن بی تاب روی کاغذ جان می
دهد
تقدیم به فصل
همیشه سبز زندگیم فصل سبزم دلمو خزون گرفته واسه این تنها
شدن جنون گرفته تو که رفتی باغچمون رنگی نداره کاش بیای زنده بشن گلها دوباره میدونی وقتی تو رفتی این رهات چطور تموم
شد؟ آرزوم با دستای قشنگ تو ..... همش حروم شد باورم نمیشه عشقم که نگم عاشقت هستم آخه تو خودت میدونی که چقدر دیونت هستم توی آسمون قلبم توئی تنها تک ستاره بدون تو این شبام سحر نداره می نویسم واسه تو تا زنده هستم، عاشقانه یا غزل، شعر سپید فرقی نداره میدونی وقتی که رفتی با خودم چه عهدی
بستم؟ که دیگه عاشقِ هیچکسی نشم تا زنده هستم 8 فوریه
2009
تنها با عکسی ز تو ایستاده ام بر روی تپه ای رویایی انقدر نزدیک به آسمان که می شود نبض خدا را حس کرد اینجا مهتاب بر پوست خشکیده ام بوسه می زند و باد به آغوش می کشد پیکر خسته ی عاشقم را یک نفس غفلت باد عکست را از میان دستانم دزدید یک ثانیه مانده به جاری شدن مروارید هدیه دادت به چمن های بلند سجده کردم به چمن وقتی به آغوش کشیدم عکس را نه باد سبزه را می رقصاند نه درخت دم و باز دم می کرد همه ساکت ابرها همه ساکن بودند تا ببینند چه در گوش تو من می خوانم بی توجه به همه فریاد زدم: من تو را دوستت می دارم
آنگاه که چشمانت همچو شبی بی انتها می ماند باز شیطانی ام میگیرد و بوسه ای می زنم بر کویر لبهایت و همچون عقربه هایی که بر تن خسته ی ساعت ناز می
کنند به چشمان پر عطش عشق تو ناز خواهم کرد
روزهایم در آغوش شب لانه کرده اند و من این رهای در قفس هراسان به دنبال مهتاب گمشده ام می گردم دستانم خالی و سرد چشمانم سیاهی تن کرده اند نفس هایم شکسته سینه ام با خود کتابخانه حمل می کند لحظات در خود بی صدا شکستنم را این بار ضربان قلب بی تاب این ثانیه ها فریاد میزنند و من .... و من در آغوش می کشم دخترک شکسته ی آینه را در گوشش ترانه ای می خوانم از جنس بهار نوازش می کنم گیسوان پریشانش را و با لبخندی تلخ زمزمه می کنم: ((باز هم این آینه شکسته است)) 2009
میزنم باز به در میکنی ناز به من و من آن عاشق دیوانه ی تو میخرم ناز تو را کیلویی تو شدی لیلی و من منِ لیلی شده ام سرگردان و عجب قرن بدیست روزها تب دارند لیلیان وای خدا همه ته ریش به صورت دارند! عاقبت ما که نمردیم اما جای مجنون مرده و زنده شدیم کیلویی ناز خریدیم و چه گویم .... همه علاف شدیم عاشقان را حرمتی نیست در این قرن غریب عشق پول است و عشق اشک است و ... چه گویم ... همه از عشق آزرده شدیم
من
اگر تشنه و مست نگه یار شدم علتش حادثه بود و کمی درد که هر مرغ مهاجر دارد لانه هامان هر دو بوی دلتنگی و
باران میداد او نگاهش خسته دعوتم کرد به باغ باغ او پُرِ گل بود ظاهرش زیبا بود و غمی داشت عمیق عمق غمهامان را هر دو با هدیه ی
لبخندی پاک پُرِ از شوق به فردا کردیم و به دور از غمها شعر امید به فردا
خواندیم چند وقتی که گذشت ظاهرش زیباتر و دلی آبی داشت دلمان بی خبر از حادثه ای سخنان را به شب و روز کشاند مدتی باز گذشت فصل پاییز آمد و چنان دل بی شک سجده بر قبلۀ عادت
میبرد که خبر از این حادثه ی عشق نداشت در شبی پاییزیی هر دو آگاه به این عادتها شعرهایی خواندیم، سخنانی گفتیم و دم از این عادت پیچیده زدیم چند ساعت که گذشت هر دومان معنی عادت را با کمی تاخیر پیدا کردیم.
2009
قلم روان می نویسد و این دستان خسته ساعت هاست من را روی ورق می نویسند و باز خط میزنند گویی واژه ها در ترافیک این افکار آشفته به دام افتاده اند در سکوت سرد این اتاق ثانیه های غربت زده هم صدای نفس های بی تابم می شوند و باران چشمان خسته ای که طلوع را ز یاد برده اند این من های خط خورده را به آغوش می کشد چند نفسی چشمانم به یادت آرام می گیرند و این قلب وحشی می شود کاش می بودی و می دیدی که رویای رهایت چه پر رنگ سیاه و سپید شده است. 2008
انگار کوهی بر سینه ام سنگینی می کند و حکایت زجه زدنهای سرخ بر دیوارهای قلبم چنگ میزند دو فرشته، دو صادق و باز شکایت از این سرخی که رنگ بی رحمی بر زندگی پاشیده است حکایتی است به بلندای یلدا و باز شکایت از عشقی است در سینه که بغضش را در آغوشی گرم زجه میزند شاهدم این بار شاهد زجه زدنهایی سرخ که از طعم تلخ غروب در غربت هم تلخ تر است و چشمانی که هنوز سبز می بینند مرگ دقایق را در راه کاش میشد که رها بود از سرخی و غم کاش میشد که گذشت و چه سخت است نفس خسته شود و کسی پرپر زدنت را در قفس عشق باور نکند خنده ام میگیرد بغض من می ترکد و براستی مردم چه بلایی؟؟؟ چه بلایی سر ما آمده است؟؟؟ 2008
چشمانم خسته است 2008
((رها)) آزاد بود دیروز و امروز اینگونه اسیر واژه هایش شده است ((رها)) پریشان است و پریشان یعنی ... سوال از در و دیوار جاریست، سوال چرا وقتی که می خندد گیتی پیراهنی از رنگین کمان به تن می کند؟ چرا چشمانش هم رنگ شبهای بی او بودن است؟ تعجب فرا گرفته است مغزی را، تعجب چگونه توانست با عطر نفس هایش قلب سرد ((رها)) را آتشفشانی نقاشی کند؟ چگونه توانست بر واژگان طوفانی لبهای خسته صلح را هدیه کند؟ سوال به پیکر مغزی بی سپر هجوم آورده
توی این قسمت دنیا هممون غربت نشینیم هممون ایرونی اما واسه هم کلی غریبیم چی بگم صدام گرفته، واژه ها گم شدن انگار نمی دونم که دروغه یا که بدبین شدم این بار میدونی ایرونی بودن واسه من یه افتخاره به زبان مادريمون حرف زدن چه حَظي داره اگه همدیگر رو دیدیم نشیم از هم یه فراری دستا رو به هم بديم و غربت و کنيم بهاري 2008
شب ها بی رحم روزها بی روح قلبی با تپشی خواب آلود و شادی های افسرده معنای خط فاصله ای است میان تو ـ من برگهای دفترم بر روی زمین سیاه شده با نام تو اند بغضی نیم شکسته نام داری که هر از گاهی در گلویم زمزمه میشوی و من ((رها)) پرستویی بال شکسته در رویای پریشان توام
شب است و اتاقی مهتاب رنگ من مست خواب و خواب ... می شود بیدار نسیمی از پنجره نیمه باز اتاق بوی پیراهنت را هدیه می آورد تلاشی دوباره برای خواب چشمانم را آرام می بندم بیهوده است گرمای بوسه های غبار گرفته ات بر گونه هایم باز بی خوابم می کند شبی است مهتابی و فریادهای این سکوت گوشم را کر می کند دلم به اندازه شبهای بی ستاره می گیرد و باز برایت از دلتنگی می نویسم چند لحظه سکوت ... صداي مبهمي مي رسد به گوش آري ... صداي همان آشناست مي شوم من لحظه اي به هوش و او زمزمه کنان می خواند : من مست خواب و خواب ... می شود بیدار سکوت اختیار می کنم به آهنگ صدایش گوش می دهم صدایی دارد سبز، قرمز صدایی دارم تمام ابری و سرشار از شکایت و خط فاصله ای که هر روز میان من ـ تو پر رنگتر می شود ۲۰۰۸
غروبها، شب های مهتابی در انتظار نشستن شده است نشانی دخترک عاشق اینجا زمان آمدنت پوسیده و صدای قدم هایت موسیقی سنتی شده است خاطرات عشقمان کتابی شده است تاریخی در موزه شهر و داستانمان را کودکان شبها وقت خواب از بر می شوند خوب نگاه کن عشقمان فسیل شد ـ رفت.... و از لذت عشق مرور خاطرات سهم من شده است. 2008
آنگاه که قصد ورود می کنی فضا از
سرود پای فرشتگان گوش نواز می شود و مرا دیگر
حسرتی در خیال نیست آنگاه که
قصد ورود می کنی دیگر نه
خیال دلگیر است و نه سنگلاخ تصاویر آزار دهنده و چه خيره
کننده هجوم واژه ها گلباران ميشود لحظات قهقه می زنند به خاموشی شب و لبخندی
شیرین رفیق طرح روی بوم می شود آنگاه که
قصد ورود می کنی نطفه ی
شادی در دل جوهر شعر نقش می بندد و بیت ها
زیبا و پر از احساس هم آغوشی می شود. 2008
وقتی گذاشته رفته یعنی دوستت نداشته گذشته ها گذشته قلبتو اون شکسته غصه و غم با یادش دیگه فایده نداره اون از حال و روز تو جدی خبر نداره افسوس نخور به یاد فصلهای عاشقانه برنمی گرده دیگه حتی با صد ترانه یه نیم نگاه به فردا بنداز ضرر نداره شاید که عاشق بشی هیچ کس خبر نداره 2008
درود این دل گفته ناقابل رو تقدیم میکنم به تمام غربت
نشینان مخصوصاً دوست عزیز و غربت نشین خودم ... چشم غربت زده ات حجاب تصویرها کدر و واژه ها تاریک و مبهم شده اند پیش چشمان غربت زده ات او مشکوک و زمین عریان و بی واسطه احساس میشود از چهارراه ظلمت بگذر رنگ غربت را هم میشود تفسیر کرد می توان غربت را آمیخت با مزه سیب می توان در دشت سکوت سفره ای پهن کرد، تشنه حرف میشود روی دلتنگی ما رنگ آبی پاشید لحظه ها را همه از
آن روز حاشیه تلخ واژه هایت قانون جاودانه صداقت را اندوهگین کرد. آن روز پیاله ای از زهر کلامت آواز خورشید را خاموش کرد و تو همچنان به برهنه پای شهر عشق می خندیدی آن روز حجم سبزی از بغض گلویم را چنگ میزد و همچنان صلح را نثار شعر می کردم. آن روز پوست اشعار عاشقانه ام زیر آفتاب سوخت، خاکستر شد. امروز نه افسرده خواهم شد نه غمگین نه خشمناک و نه اشکی بر گونه کاغذ خواهم ریخت. امروز خاطراتت طعم تلخ اشعارت را
آنگاه که صدایت در گوشم ونگ میزد در و دیوار بهشت نم عشق پس میداد و تو باز از کلمات شاکی بودی نسیمی خنک می وزید از دل من خنک، سرشار از بوی لجن و تو باز می نالیدی چشمانم سیاه و سپید نشانت میداد بی رنگ بودی و سرد تو می گفتی: صداقت در جیب من است جیبهای سوراخ نشان می دادی تو عطر گلهای سرخ را وصف می کردی عطر پیراهنت بوی خیانت میداد دیگر هیچ نشنیدم ،به هم خوردن لبهایت را میدیدم گوشم از صدای دلخراشت پر بود چوب پنبه هدیه دادم بهشان
نفس فرشته ها 2008
درود دوستان، همراهان و خوانندگان گرامی
ای سپیدار بهاری
غزل صبح بهار قهرمان بی نشانه صبح امید وصال ای که می گویی فرشته تو وجودت مهربان با تو می گویم برادر عاشقی را کم ندان آن صبا بادی که می پیچد درون لحظه ها می کند شاداب با ناز کلامش جمع را می نویسم در شب هجران نمی آید سحر با تو می گویم سپیده شرح یک دنیای غم گاه می پیچد درون لحظه های واپسینم عطر گل خندان تو باز میگویی برایم راه حل با لفظ صلح آمیز خود ای خدا امید را با یار هم وصلت بده بی نشان استاد را از دست ما صبری بده (مزاح) می نویسم از نبودت، غیبت تلخت و این نجوای دل شعر می گویم دوباره باز هم از عشق تو آوای دل 2008
(( رفتی اما خبر نداشتی )) تو زمستون، تو تابستون همیشه بودم به یادت توی خونه، توی رویا همیشه بودم کنارت تو همون بودی که حتی لحظه ای نرفتی از یاد توی سخت ترین مراحل عشق تو بهم امید داد من همونم که می گفتم عاشقم تا بی نهایت طفلی این دل ساده بود و بی سیاست حالا رفتی این دلم بهونه داره شب و روز به یادته آروم نداره آره رفتی میدونم برنمی گردی تو فقط گذشته شکسته ای برنمی گردی حالا من موندم و این قلب شکسته که سر دو راهی دل نمی بنده آره رفتی می دونم گذشته ای تو واسه چی غصه و غم شکسته ای تو قلب پاکی که واست زندگی می کرد شب و روز دوریتو هی بهونه میکرد ۲۰۰۸
(( خبر نداشتی )) وقتی گذاشتی رفتی از من خبر نداشتی دل به غریبه بستی پا رو دلم گذاشتی رفتی دیگه تو نیستی از این همه بهونه شبونه هیچ وقت خبر نداشتی به سادگی شکستی عهدی که روزی بستی فقط از اون زندگی خاطره جا گذاشتی رفتی خبر نداشتی چه حال و روزی داشتم دل به غریبه بستی اما خبر نداشتی اون شب تا صبح نشستم خیره به عکست شدم با حسرت و بهونه آرزوهامو کاشتم اون شب تا صبح نشستم آرزوهامو کاشتم با گریه و اشتباه پا رو دلم گذاشتم ۲۰۰۸
(( مهاجریم...)) روزی هزار بار دلمون میخونه عاشقیمو عشق وطن تو خونه چند وقتیِ تن به اسیری دادیم برای این مهاجرت دل به جدایی دادیم مهاجریم و جرممون ترک وطن به غربته نگاه بی قرار ما پر از سکوت و حسرته مهاجریم و سهم ما سلول انفرادیِ سلولی که دقایقش باعث بی قراریِ مهاجریم و شکل ما مثل پرنده ست تو قفس دوباره دیدن خونه تنها امید واسه همس ۲۰۰۸
(( آمدم باز )) آمدم باز ببینم رقص قایق در دل دریا بی صدا تصویری از آن عشق بی همتا آمدم باز، کنم عاشق شدن را با تمام سختیش آسان بر دل داغ دیده ام این بار، این عشق میشود درمان آمدم باز، بگذارم عشق را با هر کلامی احترام ای شقایق باز میگویم ندارم، قصدی به نام انتقام آمدم باز، اما نمی خواهم ببینم این با هم سردی گرچه کرد آن یار در حق دلم هزاران بار نامردی آمدم باز، خاطرات تلخ جدایی را خاک کنم بی بهانه سینه را برای عشق چاک کنم ۲۰۰۸
(( کودکی را دیدم ... )) چتر خود را بستم زیر باران رفتم چشمها را شستم طور دیگر دیدم کودکی را دیدم همه دنیایش یک ورق - چند مداد رنگی بود همه رویایش یک آسمان آبی چند درخت گیلاس خانه ای با چشم و ابروی قشنگ سرزمینی پرِ از گلها بود او به غم می خندید خنده اش از ته دل برمی خاست چتر خود را بستم زیر باران رفتم چشمها را شستم طور دیگر دیدم کودکی را دیدم همه دنیایش لیسیدن یک آب نبات چوبی بود همه رویایش پوشیدن پیراهنی نو آغوش گرم پدر چند پرس غذایی رنگی طولانی شدن ترافیک سر ظهر زیاد شدن مجنون پشت ترافیک مانده به فروش رفتن گلهای سرخش بود او به غم هم دلداری می داد چتر خود را بستم زیر باران رفتم چشمها را شستم دنیا را پر از تفاوت دیدم. ۲۰۰۸
یادته گفتی بهم دوستم داری؟ قول دادی نری و تنهام نزاری؟ یادته گفتی بهم راهو بهم نشون بده؟ عشق و با محبتت نشون این دنیا بده؟ یادته گفتی بهم می گردی تو دنبال عشق؟ دنبال ترانه های ناب عشق! تو شدی معجزه توی زندگیم تو بودی تنها دلیل عاشقیم دلمو هدیه دادم سرتاسرش ترانه بود با تمام عاشقیش می گم باز خیلی ساده بود من شدم لیلی و هر کجا نوشتم عاشقم می دونم ساده بودم اما هنوزم صادقم یادته گفتی بهم نمیری پیشم میمونی؟ بگو اصلاً ببینم ترانه هامو می خونی؟ من شدم شهره شهر از عاشقی تو شدی رو سیاه فقط تو امتحان صادقی یادته گفتی بهم تنها بهانت من شدم تو زندگی؟ حالا رفتی می دونم برات بودم دل خوشی یه لحظه ای گفتی عاشقم شدی نخواستم باورت کنم اما گفتی که فقط باید بهت اطمینان کنم 2008
(( تو )) تو مهربانتر از بوسه باد بر تن خشک درختی تو همان زمزمه عشق در گوش خیالی تو روحت سبز، مانند بهاری تو تک ستاره آسمان خالی دل منی تو همان صلح کلمه در ذهن منی اما نه ....... تو همان غارتگر جاده عشق هستی تو سخت تر از یک طوفان دنیایم را بهم ریختی چه بیهوده رویای وصل را میان قلبهایمان رنگی کشیدم هنوز رنگی خشک نشده، رویاهای حبابی من نابود شدند!!! ۲۰۰۸
(( دوستت دارم )) دوستت دارم یه عالمه هر چی بگم بازم کمه بازم میگم تا بدونی دوستت دارم اینو خودت خوب میدونی اول و آخرین نفر خودت شدی تو زندگیم تنها امید من تویی تو لحظه های خستگیم آی تو که زندگیم شدی نوری توی شبهام شدی دل به تو داده این دلم بگو تو ام نمی شکنیش پر از ترانه است این دلم بهت میدم تا بخونیش با بودنت امید میدی به لحظه هام کم میارم از نبودنت تو قصه هام زندگیمو با سادگی می خوام که قسمت بکنم یه باغی از ترانه های دلمو فقط به اسم تو کنم ترسم اینه که راهمون جدا بشه گل های باغ دل من یکی یکی پژمرده شه دوستت دارم اینو خودت خوب میدونی فقط می خوام تا آخرش پای حرفات بمونی ۲۰۰۸
(( قاصدک )) قاصدکهای غریب مسافر خسته اتاق سردم شده اند چراغ همواره خاموش است اتاق غرق نور سرخابی غروب رنگ خورشید و من همواره نبض عاشق قصه را لمس می کنم بوسه قاصدکی خلوت باغ ذهنم را پر می کند و من از دور دست ها آوای دلی را می شنوم غزلی عاشقانه ذهنم را طواف می کند: الا یا ایهاالساقی ادرکاسا و نا ولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها شب است و آهنگ وصال در گوشم زمزمه می شود به نیت وصل یار شمعی روشن کرده و تا صبح با او راز و نیاز می کنم و ذره های وجودم به امید دیدار او فواره ای از شادی شده و ترانه وصل را می خوانند. ۲۰۰۸
|
About![]()
الناز غیابی (الف.غ رها) متولد خرداد 1367 در تهران: دقیق نمیدانم در کدام ثانیه بود که نفس هایم با کاغذ و قلم هم آغوش شدند اما فصلی بود سرما زده در دوران دبستان که قلم دوری عزیزی را بر روی کاغذ بهانه گرفت و نوشت. سالها گذشت و قلم همچنان می نوشت و کاغذ دل گفته ها را از بر می کرد. در یکی از روزهای گر گرفته ی تابستان 81 عهد بستم تا قلب در این سینه بی تاب می تپد، نفس هایم آشیانه ای در آغوش کاغذ و قلم داشته باشند. Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 Authorsالناز غیابیالناز غیابی علی محامی و الناز غیابی علی محامی Links
عشق و محبت |